شهریور ۲۳، ۱۳۹۰

یه روز خوب میاد !؟

من روزهاست تصمیم گرفته ام فرار کنم ، نه ! نمی روم بلکه فرار می کنم ... وقتی حاضری کار و خانه و خانواده و دوستان و شهر و دیارت را بگذاری و سختی یادگیری یک زبان دیگر را به جان بخری ، پول جمع کنی و تمام همتت را بگذاری که فقط بروی آن ور ، هر کجا ، و آن ور شده ظرف بشویی و با یک نان روز را شب کنی و حساب دخل و خرجت را محکم داشته باشی و همه چیزهای دوست داشتنی ات را آن ور مرز رها کرده باشی به امید یک چیز بهتر ، دیگر مهاجرت نمی کنی ، فرار می کنی ... من روزهاست دارم نقشه فرار می کشم حتی اگر آن طرف هم وسعت غروب به همین اندازه دلگیر باشد .... اگر آن روز خوب اینجا آمد ، شاید روزی بازگشتم ... شاید .....

شهریور ۱۶، ۱۳۹۰

دلم برای آنها که نمی دانند می سوزد !

قصه ای بود قدیمها ، که در آن خرسی برای کشتن مگسی که روی صورت دوستش نشسته بود ، سنگی را برمی دارد و محکم می کوباند بر صورت طرف و با این کار هم مگس را می کشد و هم دوستش را ....
خوب که نگاه کنیم می بینیم خیلی از دوستی ها و عشق های ما هم شبیه دوستی همین خاله خرس قصه است . آن قدر پارتنرمان ، بچه مان ، والدمان و ... را دوست داریم که ندانسته سنگی از جهالت و ندانستن برمیداریم و می کشمیش ، بی آنکه بدانیم شاید آن زیر علاوه بر صورت طرف ، کل اعتماد به نفس و هویت و داشته های فرد را هم له می کنیم ...
دلم می سوزد برای این همه جهلی که در دوست داشتن هایمان پنهان کرده ایم .
مادر من ، پدر من ، دوست من ، همسرم ، پارتنرم ! اگر مرا می خواهی ، برای داشتنم دوستی خاله خرسه نداشته باش !

تیر ۱۶، ۱۳۹۰

بازگشت

انگار نوشتن من یک تسلسل باطلی از تنهایی و تنها نبودن را سپری می کند . من دوباره به نقطه درونی تنهایی ام بازگشته ام .
آه وبلاگ ! همانا از شر تنهایی به تو پناه می آورم ....
من در همین روزهای جهنمی اینجا آمده ام به انتظار خدایی که بازگردد ، در را باز کند و مرا به درون راه دهد ...
من همین جا منتظرم .........

دی ۱۸، ۱۳۸۹

آبان ۱۶، ۱۳۸۹

بسته شد !


هنر ، درد است . دردی که خودت می کشی و زیبایی دروغینش را به نمایش می کشی ... هنر ، تنهایی است . هر کس درکش بیشتر و عمیق تر باشد تنهاتر است . این را از آن جهت نمی نویسم که هنرمندان را غرور بردارد و لاف تعمق و تفکر بزنند . این را برای آن دسته می نویسم که نمی دانند در پس زیبایی ها ، دردی است عمیق ....

اینجا می نوشتم تا دردهایم را به زیبایی برسانم ، اینجا می نوشتم چون می دانستم اهالی دنیای مجازی خودشان درد کشیده اند ، اما امان از وقتی که دل ناگران باشی حتی در پشت همین مانیتور و کیبورد سرد و کسی محلش نگذارد .... توقعی نیست ، ما در همان خیابانهایی زندگی می کنیم که دیروزش پسری در کف خیابان ، چهل و پنج دقیقه التماس ملت می کرد تا نگذارند بمیرد ، ما در همین خیابانهایی زندگی می کنیم که نمی دانیم همسایه بغلیمان کیست و چیست و آنوقت گودر و فیس بوک و وبلاگ راه می اندازیم ، کامنت می گذاریم و کامنت پس می دهیم ، افسوس نمی دانیم شاید همین همسایه کناریمان وبلاگی راه انداخته تا فریاد بزند من اینجا تنهایم ....
اینترنت ، وبلاگ گردی ، دانلود و آپلود و ... همه و همه همان درد بی درمانی است که خیلی ها گفته اند و ما هم سر تکان دادیم ، اما نفهمیدیم پشت درد ، درد است ، پشت درد بی همزبانی گرمی است که تبدیل شده به اتاقکهای سرد و خفه چت روم ها ....
اینجا آمدم تا بنویسم ، من درد دارم ، درد داشتم ، ننوشتن هایم درد است ، نوشتن هایم دردتر .... من اینجا آمدم بگویم آنقدر که دلواپس بوده ام ، هیچ کس ، هیچ کس دلواپسم نبود ، هیچ کس سراغی از من نگرفت ، نه در همین حوالی سرد اینترنتی و نه در همین نزدیکی های واقعی .... امشب آمدم بگویم دیگر نمی نویسم ، نه برای تو و نه برای هیچ کس .... سراغی از من نگیرید .... گو اینکه برای کسی پشیزی هم ارزش ندارد ....




درگوشی : تو مپندار که خاموشی من ، هست برهان فراموشی من . هنوز هم منتظر نوشتن تو هستم ، کاوه ای که فروید را بغل کرده ای ، عاطفه ای که پرده نشین خاطره ها شده ای ، مرضیه ای که مهربانی ات هنوز هم جریان دارد ، ساسوشایی که پابرهنه باران خورده ای و نقاشی هایت را به بی رنگان هدیه می کنی ، تینایی که مرا دوباره با خلیل جبران آشتی دادی و افقی که افق این دوستی ها را رج زده ای و با خودت برده ای ....



گوش بده

آبان ۱۴، ۱۳۸۹

به خاطر بیست و چهار سالگی ماندگارم


دروازه های شهر را بسته اند . شهر در آماده باش است . لباسهای سنگین به تن کرده ایم . صدای سم اسبان سپاه دشمن زمین را می لرزاند ، دل ما را هم . دیده بانها می گویند تعداد حدودی شان پنج برابر کل افراد شهر است . زنان و کودکان و پیرمردها را داخل قلعه برده اند . صدای شیونشان به گوش می رسد . من شمشیرزن هستم . بالای یکی از دیوارهای شهر ایستاه ام . فرمانده ام خواسته نگذارم موجود زنده ای از بالای این دیوارها به داخل بیاید . ترسیده ایم ، با این حال سرود آزادی و ایستادگی می خوانیم ... دشمن نزدیک تر میشود ، سیاه است ... همه چیز سیاه است ... شب شده ، زیر نور ماه زره هایشان برق می زند و تا چشم کار می کند برق لباسهایشان موج می زند ...........

******

دروازه ها شکسته اند . مثل مور و ملخ به داخل شهر ریخته اند ... فرمانده ام کشته شده است . این بالا تنها من هستم ، و تا نفسم بیرون می آید نباید بگذارم وارد قلعه شوند . تا کنون صد و دو نفر را کشته ام ... دستم به قبضه شمشیر چسبیده است ، عضلاتش خسته و ناتوان شده ... تا نفس دارم باید بجنگم ... به خاطر شهرم ، به خاطر آزادی ام ، به خاطر آن دخترکی که موهایش چونان گندمزاران بود و چشمانش عمیق اقیانوسی .... به خاطر او می جنگم ... محاصره ام کرده اند ... بیست و چهارساله بودم .... و دو سال است که بیست و چهار ساله مانده ام .... تیزی و سردی خنجری را در پشتم حس می کنم ... می سوزم .... زمان برای من ثابت مانده است ... از همان دو سال پیش که دیدمش .... یکیشان را می کشم ... هفت نفر دیگر دورم را گرفته اند ... جهش تیر فلزی که چون افعی سینه ام را می درد ، حس می کنم .... چشمانم سیاهی می رود ... به خاطر لبخند افسونگرش ، به خاطر تمام مهربانی های سپیدش .... می ایستم ، می جنگم .... خون مجال نفس نمی دهد ... ریه هایم پر شده از لخته های گرم خون .... به خاطر تو .... به خاطر تو که بیست و چهار ساله مانده ام ....
می افتم و در بیست و چهار سالگی که ماندگار شد ، هرگز بلند نمی شوم ......

آبان ۰۸، ۱۳۸۹

زندگی دچار شده !


اصولا بچه ها را دوست دارم . اما امان از وقتی که ونگ ونگشان بلند شود و به هیچ صراطی مستقیم نباشند . در این صورت است که معمولا مامان گرامی راه چاره را خوب می داند . اما اگر این مامان گرامی از قشر زنان در صحنه حاضر جامعه باشد و شغل شریف کارمندی پیشه کرده باشد ، حساب شما و آن بچه با کرام الکاتبین است . از نظر من کل زنان کارمند به دو دسته تقسیم می شوند : یک ، زنانی که شغلشان را از خانه و سر و همسر و بچه و غیره و ذلک بیشتر دوست دارند . دو ، زنانی که تمام کائنات را فدای خانه و زندگیشان می کنند .
حال اگر زنی از دسته اول باشد ، معمولا کسانی در فامیل و اطراف پیدا می شوند که دلسوز خانه و سر و همسر اینها باشد ، غذای گرم برای خودشان و خانه شان فراهم می کند ، موقع دعواهای زناشویی وسط می افتد و بار هر متلکی را به دوش می کشد ، بچه شان را تر و خشک می کند و ....
در این موقع هاست که آن یک نفر می شود زن خانه و مادر بچه ها ، این جور وقتهاست که در گفتارهای بچگانه عمه تبدیل می شود به مامان ...
مانند من که شوهر نکرده صاحب خانه و زندگی و بچه شده ام !!

آبان ۰۴، ۱۳۸۹

حکایت منصور و کمی شوخی های س ی ا س ی


نمی دانم کجا بود که از تیز هوشی منصور دوانقی خواندم و فهمیدم تاریخ ، آن قدرها که می گویند به درد نخور نیست :
می گویند زمانی که منصور ، حاکم بغداد شد ، از ترس دشمنان قصد داشت دیواری بر دور شهر بیافزاید . اما نمی خواست پول این دیوار کشی را از جیب مبارک بپردازد ، مالیات اضافه هم مردم را خشمگین می کرد ... فکر کرد و فکر کرد . پس دستور داد در شهر جار بزنند که قرار است از ساکنین شهر سرشماری به عمل آید و به ازای آن به هر یک از افراد خانواده سکه ای نقره تعلق خواهد گرفت . مردم بیچاره که مالیاتهای شبانه روزی کمر ضعیف و نحیفشان را خم کرده بود از ذوق در پوست خود نمی گنجیدند ، پس حیله کردند و طمع به خرج دادند ... مامور سرشماری به هر خانه که می رسید سرپرست خانوار تعداد را دو برار می گفت ، مثلا اگر چهار نفر بودند می گفت هشت نفر تا سکه بیشتری دریافت کند ... مامور سرشماری هم بالای هر خانه تعداد افراد خانوار و تعداد سکه پرداخت شده را حک می کرد .... بعد از گذشت چند مدت ، وقتی همه خوش و خرم از کلکی که بر سر دولت گذاشته بودند ، جشن و پایکوبی می کردند ، منصور اعلام می کند که به علت سرشماری پولی برای ساخت دیوار شهر ندارد پس همه افراد شهر موظف اند یک سکه طلا برای این کار به دولت پرداخت کنند ... در این وسط مردم ماندند و تعداد دوبرابر سکه ای که باید می پرداختند و تیزهوشی منصور ....


حکایت یارانه و سوبسید و سرپرست خانوار وکارت بنزین و هزار مساله دیگر ، نه حکایت کمبود انرژی است نه قاچاق بنزین و کم شدن ترافیک ، بلکه حکایت همان اتی و برزو خان و نسترآقا خان داموس است که یکی پول می گیرد، آن یکی ملت را میزند و کس دیگر پول به مردم می دهد تا مزه این زور گویی از زیر دندانشان برود . حکایت ، حکایت منصور است و تیز هوشی اش و ملتی که باید در عوض دریافت چندرغاز پول کمک یارانه ، بهای طلا گونه بپردازند برای هر چیز .....



درگوشی : این متن را چند روز پیش نمی دانم در کدام وبلاگ خواندم و به زبان خودم تعریفش کردم ... خالق اثر نیاید فحش ناموسی نثار ما کند که انتحال ادبی کرده اید ، بگوید تا لینک بدهیم ، مستقیم :دی

آبان ۰۳، ۱۳۸۹

یک حس نوستالژیک شبانه


امشب اینجا خیلی سوت و کور است . تصمیم گرفته ام که همین حالا بیایم و پیش تو باشم . در آپارتمان را باز می کنم و بیرون می روم . از حیاط رد می شوم و وارد کوچه تاریک و ساکتمان می شوم . به سر خیابان که می رسم سوار یک ماشین سواری میشوم . می دانم مرا به میدان ولیعصر می رساند ، همان جا که شخصی ها داد می زنند : تهران ! تهران ! از میدان سرداران می گذرم ، چراغانی است ، و آن مجسمهء سرباز ِ وسط ِ میدان ، عبوس و سرد ، میان ِ نور ِ خنک چراغها به جلو نگاه می کند ، خوشحالم که پشت سر گذاشتمش ... در یک چشم بر هم زدن به ولیعصر رسیده ام ... راننده گویی مسیرش جای دیگری است ، اعتنایش نمی کنم ، کرایه اش را هم نمی دهم ! هوا کمی سرد است ، اما مهم نیست ، در اولین سواری که مقصدش تهران است ، می نشینم ... مسافرهایش همه مرد هستند ... ظرفیت تکمیل است ، راه می افتیم .... آه که چقدر خوشحالم ! میدان آخر را هم رد می کنیم ، این میدان لعنتی که غریبگی زیادی با من و دلم دارد ... همه چیز خوب است اما در سکوت و سرمای محسوری فرو رفته است . وارد اتوبان می شویم ، راننده به سرعت برق می گازد ، چهار مرد مسافر خوابیده اند . من اما چشمانم باز است و بیرون را نگاه می کنم .... هیچ چیز در این تاریکی دیده نمی شود اما من خوب می شناسم این کوهها و دشتهای به ظاهر خواب بیابان را ... تمام این طبیعت ، تمام این چاله چوله های راه با من حرف می زنند ، من همه شان را می شناسم ... اصلا این اتوبان رنگ دیگری دارد ، بویش فرق می کند ، بویی که من در هیچ کدام از جاده ها حس نکرده ام .... کرج 45 کیلومتر ... تهران 15 کیلومتر ... سفینه فضایی میلاد از این دور هم دیده می شود ... میدان آزادی پیاده می شوم ... مسافرها بر سر کرایه چانه می زنند من اما حواسم جای دیگری است ... تا به حال از آزادی ، اوین نیامده بودم ... می توانم هم از اشرفی اصفهانی بیایم که آن وقت گم می شوم می توانم هم از مسیر همیشگی ام بیام ... تاکسی اما این موقع شب پیدا نمی کنم ... پایم را زمین می گذارم و خیز برمیدارم و پرواز می کنم .... چهار راه ولیعصر ، میدان ولیعصر ... آهان .. اینجا ونک است ... پایین می آیم . می خواهم بدانم کلاسیک ، ساعت یک و نیم نیمه شب هم باز است ... همه جا تاریک است ... پارک ملت با آن چراغهای محو و مه گرفته اش غمگینم می کند .. بینی ام را به کرکره پایین کشیده کلاسیک می چسبانم ... همه چیز سیاه است ... دوباره بال میزنم و اوج می گیرم ، پارک وی این نیمه شب کمی استراحت می کند ... اما هنوز هم ماشینی ویراژی می دهد و چرت شبانگاهی اش را پاره می کند ... می پیچم دست چپ .... پرپروک هم بسته است ... اگر این موقع شب کسی گرسنه شد و دلش هوس پیتزا کرد ، کجا باید برود ؟ پمپ بنزین هم خلوت شده ، تک و توک ماشینی دارد بنزین می زند ... فقط یک دستگاه را باز گذاشته اند ... تندتر پرواز می کنم ، سر چراغ قرمز نمی ایستم با سرعت می پیچم دست چپ . به میدان رسیده ام ... چراغ های کدر ، میدان را نورانی کرده اند ... جنبنده ای نیست ... باز هم می آیم جلوتر ... مسجد در نور سبزی آرام گرفته است و پارک خالی و تنهاست ... تنها یک مرد سگ پیرش را دور پارک می چرخاند تا حیوان جان بگیرد .... دکه روزنامه فروشی هم تعطیل است .... می آیم بالا ... جلوی خانه تان .. روی سکوی سیمانی رو به روی در می نشینم ... می خواهم حالا که تو آن بالا خوابیده ای من این پایین منتظرت باشم .... هوا سرد است ... گل باقالی و گارفیلد و نونوئه به طرفم می آیند .. انگار آنها هم یخ کرده اند .... به هم تکیه می دهیم و همه منتظرت می مانیم تا صبح اولین کسی باشی که می بینیمش ...


آبان ۰۱، ۱۳۸۹

زن بودن یا نبودن ، مساله این است !


دختر بودن ترسهای مخصوص به خودش را دارد و در تمام دوره مونث بودنش این ترسها را به دوش می کشد .
من ترس را زمان کودکی ام فهمیدم وقتی پدرم هنگام بازی من با پسرکان فامیل اخم کرد و مرا از بازی های کودکانه ام محروم ...
من ترس را در ابتدای دوره بلوغم فهمیدم ، وقتی که مادرم هیچ از عادات زنانه نگفته بود ، و من مانده بودم و کار نکرده و بی آبرویی فجیعی که به بار آورده بودم ...
من ترس را زمانی فهمیدم که عادت ماهیانه ام عقب می افتاد و مادرم با نگاه پرسشگرانه و سرزنشگرانه محکومم می کرد که حامله ام !
من ترس را در ابتدای نوجوانی ام فهمیدم وقتی مجبور شدم برجستگی های تنم را در لباسهای گشاد و تیره بپوشانم و از طبیعت که چنین بی رحمی در حق من کرده بود نالان باشم .
من ترس را در لحظه نقاشی یک قلب با تیر خون آلود فهمیدم ، هنگامی که معنای نقاشی را نمی دانستم اما با حرفهای ناسزا و نیشگونهای برادر و مادرم مواجه شدم .
من ترس را در آن دوران خاص ، در آن بیمار شدن عجیب و حس افیون وار تجربه کردم ، هنگامی که نمی توانستم بگویم روی زرد من از برق چشمان پسر همسایه است نه ویروس و آمپول و قرص .
من ترس را در دوره دانشجویی کشف کردم هنگامی که به خاطر خواستگاری یکی از پسرهای دانشگاه و علاقه مان به هم از خانه بیرون شدم و هنگام بازگشت محدودیتم چند برابر شد .
من ترس را زمان تماسهای بی وقفه شبانه فهمیدم و اصرار مادر برای ازدواج با بانی این تماسها در آستانه ترسش از پیردختر شدن من و قدم گذاشتن من در راهی ناشناخته و وحشت آورتر .
من ترس را قبل از شب زفاف فهمیدم وقتی قرار شد برای اثبات عفتم به دکتر مراجعه کنم ، ترسی که همه دخترها با آن درگیرند .
من ترس را زمان جدایی ام فهمیدم وقتی قرار بود یکه و تنها در جامعه ای زندگی کنم که نگاه مثبتی به زن مطلقه نداشتند ...
من ترس را وقتی فهمیدم که هر روز و هر شب مرا از متجاوزین به خانه و بدنم می ترساندند تا بار دیگر وارد خانه ای شوم که در همان خانه ترس به من تزریق شده بود ....
من ترس را وقتی فهمیدم که دانستم من یک زنم .... و این ترس تا دم مرگ همراهم است ، همراه تمام زنها ، ترس از زنیتشان ، از عفت و باکرگیشان ، ترس از تجاوز و مردن ، ترس از شب و مرد و .....
و اینگونه عمر زنها می گذرد ....

مهر ۲۹، ۱۳۸۹

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت


شب بدی بود . شبی که سپیدی صبحش هم توان پاک کردنش را نداشت . کسی در کوچه های وحشت آور حکومت نظامی احساسش ضجه میزد . دیو سیاه جدایی بدن تمام دلبستگی هایش را پاره می کرد . آخ که چه شبی بود و درتمام این بی پناهی ، تویی که دست دراز کردی تا مامن امنی شوی ، ترسم تو را هم درید ... امروز نه احساسی دارم و نه از آن دیو می ترسم ... امروز فقط غمین چهره پژمرده توام که خودم رنگ زردی را هدیه اش دادم .... امروز دیوانه ای شرمسارم ........

مهر ۲۸، ۱۳۸۹

دنیای این روزهای من


دو روزی می شود که حرف نزده ام . روزه سکوت گرفته ام . زندگی ام رقت انگیز شده ، مانند زخم کهنه ای که با ناخن های کثیف کنده شده و حالا چرکش هی بیرون می آید و بوی تعفنش دارد خفه ام می کند . نه راه پسی مانده نه پیش ، منتظر دو قطره بعدی هستم تا کاسه صبر زندگی ام را لبریز کند تا با دستان خودم پایانش دهم ... با تمام این احوال این دو موزیک شبانه روز برایم مویه می کنند و دلداری ام می دهند .


مهر ۲۶، ۱۳۸۹

اندرونی

گل می دوزم و گریه می کنم .
گل می دوزم و دعوا می کنم .
گل می دوزم و فراری تر می شوم .
گل می دوزم و دورتر می شوم .
گل می دوزم و .....

زندگی من با این گلها گره خورده ، که در هر باغش پری کوچک غمگینی به تمنای خنیاگر عبوسی نشسته که روحش را دزدیده است !!

cat and sparrow


یه گربه نازی که همه دوسش دارن ، من اما اون گنجیشک بی قرارم که از همه فراریم ....

مهر ۲۴، ۱۳۸۹

روزگار غریبی است نازنین ...


دنیای غریبی است . آدم از فردایش هیچ خبر ندارد .
چهار سالی می شود که هر ماه برای تست و کنترل تیروئیدم به یکی از بهترین آزمایشگاه ها می روم . روبه روی این آزمایشگاه ، ساختمان پزشکانی است که چند سال پیش خودم هم در آن کار می کردم ، طبقه آخر این ساختمان پزشکان ، مطب دکتری بود که هیچ وقت نه گذرم به تخصصش افتاد و نه قسمت دیداری فراهم شد . دکتر جوانی که تنها آوای نام و فامیلش مرا جذب کرده بود و هر بار به تابلویش نگاه می کردم که آیا هنوز هم آن بالا مطب دارد یا اینکه مثل دیگران کوچ کرده و به فرنگ رفته است ، دکتر " کیارش کیانی فر " . به نظرم اسم شیک و برازنده ای بود برای یک متخصص مو و پوست و زیبایی ....
اما چه کنیم که آدم از فردایش خبر ندارد . امروز هم روز موعود تست خون بود در همان آزمایشگاه کذایی و دیدن اعلامیه فوت نا به هنگام جوانی ناکام و دکتری خوش نام .... من نمی دانم چه چیزی باعث مرگش شده ، شاید یک تصادف الکی ، یا یک سکته مغزی و قلبی که امروزه کلی بین جوانها شایع شده ، یا شاید هم اصلا یک خبر دروغ باشد از ترس طلبکارها و آقای دکتر الان در سواحل دریای مدیترانه قدم می زند و به ریش ما می خندد ... هر چه که بود کلی مرا درگیر کرد که آیا من می دانستم بعد از چهار سال ، دکتری که نامش برای من خوش آهنگ بود ، امروز می میرد و تابلویش را می برند به همان فرنگ و دیگر مِن بعد از این نمی توانم نامش را بخوانم و محظوظ شوم ؟؟




درگوشی : همین الان فهمیدم ایشون درست چهار سال با سرطان ریه مبارزه می کردند !!! حاشا ، حاشا که از مرگ هراسیده باشم .


مهر ۲۳، ۱۳۸۹

زبان مادری اول یا دوم ؟


من اساسا جز زبان مادری ام زبان دیگری را نمی دانم ! یعنی هر آنچه را هم که می دانم از زبان دوم و سوم و ... طی فرآیند طولانی آموزش و به طور اکتسابی به دست آورده ام . حتی در به کار بردن همین زبان مادری هم آنقدر دچار لکنت و غلط های لپی و غیر لپی می شوم که ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم ، چه برسد به زبانهای اکتسابی دیگر ... حتی اگر در ممالک خارجه هم باشم ، کاربرد زبانی غیر از زبان مادری برایم دشوار و سخت است . می گویند زبان مادری هیچ وقت از ذهن آدمها پاک نمی شود و از همان عنفوان کودکی جایگاه خاصی را در ذهن فرد اشغال می کند که آسیبهای مغزی هم گاه نمی تواند خللی درش به وجود بیاورد ، این در حالی است که حتی افراد در شرایط خاص مثل خواب ، کما ، درد و رنج کشیدن و ... هم به زبان مادریشان سخن می گویند حتی اگر مدتها باشد آن را به ورطه فراموشی سپرده باشند .... برایم جالب است که مسلما من هم نباید از این قاعده مستثنی باشم ، اما واقعا متعجب می شوم که در خواب و رویا به فصیح ترین شکل ممکن به زبان دیگری غیر از زبان مادری ام تکلم می کنم که گاه برایم حتی ترسناک هم می شود !! شاید تنها چیزی که تسکینم می دهد تناسخ ارواح باشد و وجود روحی بازیگوش در درونم که از روزگاران پیشین جا خوش کرده و به زبانی بیگانه اما آشنا درد و دل می کند !!! نمی دانم ......

مهر ۱۸، ۱۳۸۹

چقدر نزدیک نزدیکی ، چقدر از دیگرون دوری


رضا یزدانی رو با فیلم تهران ، طهرانش شناختم ، گرچه هیچ وقت نشد این فیلم رو ببینم و فقط موفق شدم تیترهای تبلیغاتی و ترک هاشو رویت کنم ، با این حال علاقه من به جنس موسیقی راک چیزی فراتر از دیدن این فیلم بود ؛ چرا که تنها با شنیدن دو سه تا لرزه سیم گیتارباس و الکتریک موزیک فیلم ، انگار سیم دل خودم می لرزید و منو می برد به اون پنهانی ترین زوایای شخصیتم که گاه واسه خودم هم تازگی مرطوب و تاریکی داره ....
پینک فلوید ، بیتلز ، گری مور ، هادی پاکزاد ، مهرداد پالیزبان و رضا یزدانی اش زیاد هم برام فرق نداره ، مهم اون فضای خاص و خلسه آور اون موزیک معتاد کننده است که دوست دارم توش غوطه ور شم و برم تا آخر اون چیزی که شاید هر کسی تحسینش نکنه ... برای من ، برای منی که تنهایی رو با تک تک سلولهای روح و بدنم نفس کشیدم و توی اوج همین تنهایی کشنده که به بهشت با دیگران بودن ترجیحش دادم ، این جنس موزیک خبر از خلد برینی می داد که اصل وجودم رو اونجا جا گذاشتم و با شنیدن هر زخمه گیتارش و هر نغمه درامزش دوری محض و نبودنش رو یادآوری می کنه ....
یه جایی که با دود سیگار و قلیون و مستی بی وقفه و وجود یه ساقی سیمین ساق فقط میشه تسکینش داد ....
همین جاها بود که تو رو شناختم و به بهانه تو با موسیقی تو ، با دوستای تو ، با هر چیزی از جنس آهنگ و نغمه آشنا شدم و توش غرق شدم ... رضا یزادنی بهانه است واسه آلبوم جدیدش به نام ساعت 25 شب و البته ساعت 25 شبهای خودمون و هفت شنبه ای که به اوج و نهایت رسید ....


درگوشی : حس تاریخ این آلبوم را گوش دهید .

درگوشی 2 : شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


مهر ۱۷، ۱۳۸۹

اندرونی


تو بگو صدایت چه رنگی است تا بر بوم خاطراتم بکشم ؟
تو بگو آغوشت چه مسکنی است که درد زمین خوردنم را کم و کمتر می کند ؟
.
.
.
.
.

تو بگو ، خودت بگو با اشکهای امشبم چه کنم ؟؟

مهر ۰۷، ۱۳۸۹

نمی دانم


نمی دانم ِ من مثنوی هفت من شده است . اصولا هیچ صراط مستقیمی وجود ندارد که من از آن باخبر باشم . " نمی دانم " با خون من عجین شده و یار همیشگی من است . کم کم باورم شده که هر آنچه از مکرمات و محسنات می دانستم کشکی بوده که تنها به مذاق عمه جانمان خوش می آید و من نه چیزی می دانم و نه چیزی دانسته بودم ! درونم دخترک لجوج سرکشی منزل کرده که تمام کتابها را پاره می کند و با هر حرفی شیشه های آبغوره را پر می کند . کودکی شده ام به غایت شرور و سرخورده ، اما شبها که کابوس مرگ می بینم دنبال امن آغوشی ام تا دلداریم بدهد و تمام آدم بدها را بزند . واقعا نمی دانم چه کسی هر شب درب اتاق را باز می کند تا چاقو بر خرخره ام بکشد و نفسم را بند بیاورد . نمی دانم آیا ساعتهای طولانی روانکاوی و بحثهای زورکی می تواند آن نمی دانمم را حل کند ، که آغوش کسی نه از روی ترحم که از روی عشق بر چهره دژم و خسته ام آیا گشاده خواهد شد ؟ نمی دانم .....

مهر ۰۴، ۱۳۸۹

بازگشت


یه جورایی حس می کنم سالهاست اینترنت ندیدم ، به کامپیوتر دست نزدم ، از خونه و زندگیم دور بودم و در یک کلام انگار همه چی برام تازگی داره ! نمی دونم ساعت چنده ، هنوزم ساعتم به وقت اون وره ، سر شبه انگاری ... نمی تونم بگم خوشحالم که اومدم یا غمگین ، فقط میدونم اون لحظه که چند قدم اون طرف ترم مرز خودمون بود و عکس رهبرها رو اون بالای بالا زده بودند و نوشته بودند " به جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید " دلم گرفت ، از ته دل آرزو می کردم مامور مرز وقت چک کردن پاسپورتم یه ایرادی بگیره و نذاره که من وارد ایران بشم .... الان خسته ام ... میرم تا یه کم فکر کنم ........